این مقاله به رابطه میان فرسایش اقتصادی طبقه متوسط و دگرگونی امید به آینده در ایران میپردازد. در اقتصادی با تورم مزمن، خانواده ممکن است همچنان از عهده نیازهای ضروری برآید اما قدرت خرید، امکان پسانداز، خرید مسکن، سرمایهگذاری در آموزش و توان برنامهریزی برای آینده را بهتدریج از دست بدهد. از این منظر، فقیرتر شدن پیش از آنکه با گرسنگی آغاز شود، میتواند با کاهش گزینههای زندگی آغاز شود.
فقر را با درآمد و در نتیجه مصرف پایین تعریف میکنیم، اما برای فهم تجربه طبقه متوسط، این تعریف کافی نیست. خانوادهای ممکن است هنوز بتواند خوراک، مسکن و هزینههای جاری را تأمین کند، اما دیگر نتواند خانه بخرد، پسانداز کند، سفر برود یا برای تحصیل و آینده فرزندانش با همان اطمینان گذشته برنامهریزی کند. در چنین وضعیتی، فرد به فقر مطلق سقوط نکرده است، اما فقیرتر شده است.
امید خوشبینی نیست. چارلز اسنایدر، امید را به وجود هدف، توان تصور مسیر رسیدن به آن و احساس توانایی برای حرکت در آن مسیر وابسته میداند. بنابراین کسی که درآمد اندکی دارد، اما تصور میکند با تحصیل، کار بیشتر یا تغییر شغل میتواند وضعیتش را بهتر کند، ممکن است امیدوار باشد؛ در مقابل، فردی با درآمد بالاتر اگر آینده را بسته ببیند، ممکن است امید چندانی نداشته باشد. فقر زمانی برای امید خطرناکتر میشود که فاصله میان هدف و امکان رسیدن به آن را پیاپی بیشتر کند.
اگر فقر را کاهش قدرت خرید بدانیم، تورم مهمترین سازوکار این کاهش در ایران است. تورم فقط قدرت خرید را کاهش نمیدهد بلکه نابرابری و فاصله میان داراییداران و درآمدبگیران را نیز بیشتر میکند. تورم مزمن دو اثر دارد: قدرت خرید امروز را کاهش میدهد و قابلیت پیشبینی فردا را کمتر میکند. اولی خانواده را فقیرتر میکند؛ دومی افق برنامهریزی آن را کوتاهتر.
مسئله اصلی نه «مرگ امید»، بلکه دگرگونی افق امید است. ممکن است هدف همان باشد، اما فاصله با آن بیشتر شود؛ ممکن است امید به پیشرفت جای خود را به امید به حفظ موقعیت موجود بدهد. با این حال، جامعه هنوز خواهان آینده است. مسئله این است که آیا این امیدهای پراکنده میتوانند به یک تصور مشترک از آینده تبدیل شوند یا نه؟ فقر ممکن است پایان یک دوره باشد؛ اما همیشه پایان آینده نیست.
منبع: https://news.tccim.ir


